از تاریکی شکاف تا روشنایی انتخاب

من اهل روزمره‌نویسی نیستم، اما گاهی لحظه‌هایی پیش می‌آیند که ذهنم را چنان درگیر می‌کنند که نوشتن از آن‌ها، نه یک انتخاب، که یک ضرورت می‌شود. برمی‌گردیم به سکانس امشب؛ 

 در میانهٔ یک گفت‌وگوی دوستانهٔ گرم و لذت‌بخش که غرق در نوستالژی انیمیشن‌ها و خاطرات شیرین دههٔ هشتاد بودیم. فضا سرشار از همدلی بود، تا اینکه یکی از دوستان تازه‌آشنا جمله‌ای گفت که ذهنم را فلج کرد: «من شکاف نسل خودم را با شما کاملاً حس می‌کنم؛ تفاوت بین دههٔ هفتادی‌ها و هشتادی‌ها.»

همان لحظه، در ذهن من یک علامت تعجب بزرگ شکل گرفت. چرا ما این‌قدر عجله داریم که کوچک‌ترین تفاوت‌ها را «شکاف» بنامیم؟ این یعنی ما یاد نگرفته‌ایم تفاوت را تحمل کنیم، چه برسد به آنکه بخواهیم از آن استقبال کنیم. البته که این جملات درمورد دوستم نبود بلکه یاداوری روز های تاریکم بود ولی تفاوت شکاف نیست؛ تفاوت دقیقاً همان عاملی است که زندگی را از یک مسیر هموار و کسل‌کننده، به سفری هیجان‌انگیز و پرپیچ‌وخم تبدیل می‌کند. از دل همین به‌اصطلاح شکاف‌هاست که می‌توان جهان‌های تازه‌ای را کشف کرد و آموخت.

پس تصمیم گرفته‌ام در این نوشته، با تمام توان، به جای واژهٔ تیره و تار «شکاف»، از روشنایی «تفاوت» سخن بگویم؛ حرکتی از تاریکی به سوی روشنایی.

نخستین تجربهٔ سنگین و واقعی من از آنچه در ابتدا «شکاف» می‌پنداشتم، به دوران دانشجویی‌ام در کاشان برمی‌گردد. من یک اصفهانی بودم که سرنوشت، برخلاف میلم، مرا به کاشان فرستاد. هرگز فکرش را هم نمی‌کردم آنجا سر کنم و همیشه حس می‌کردم جایم اصفهان است. در آن زمان عمیقاً ناراحت بودم و صادقانه بگویم، هنوز هم دل‌خوشی چندانی از آن شهر ندارم، اما این، داستان دیگری است. آنچه مهم است، فضایی بود که با آن روبه‌رو شدم: جامعه‌ای به‌غایت بسته، قضاوت‌گر و متعصب. این می‌تواند بدترین شکل یک ناهماهنگی فرهنگی باشد. حال تصور کن منی را که کیلومترها با آن جوِ فکری فاصله داشتم. در چنین میدانی، تنها دو راهکار پیش رویم بود: یا خودم باشم، یا شبیه «آن‌ها» شوم.

در ابتدا، راه دوم را آزمودم. نتیجه این شد که با جمع دوستان قدیمی‌ام غریبه شدم. پس از آن، با خود گفتم بهتر است خودم باشم و در مقابل، با جمع جدید کاشانی بیگانه ماندم. این سرگردانی دردناک بود، اما همان «شکاف» اولیه، درس بزرگی به من داد: شکاف، در ذات خود، می‌تواند معنای آزادی و حق انتخاب بدهد.

من می‌دانستم که فضای فکری حاکم بر آن محیط، به‌شدت متحجرانه است، اما همزمان، یک اصل جهانی را نیز پذیرفته بودم: «در این جهان، هیچ چیز نه کاملاً درست است و نه کاملاً غلط.» بر اساس این باور، نه من باید خودم را قربانی تغییر می‌کردم، نه آن‌ها را. راه سومی که از دل همین تفاوت‌ها زاده شد، هنر «پذیرش» بود. پذیرش با «همرنگ جماعت شدن» فرق دارد. راه سوم، یافتن نقاط مشترک انسانی، احترام گذاشتن به مرزهای فکری متفاوت و مهم‌تر از همه، آموختن از همین تفاوت‌ها بود. صادقانه بگویم، شاید از خودِ تفاوت‌های آن‌ها چیز ارزشمند چندانی نصیبم نشد، اما این تجربه مرا به‌طرز شگفت‌انگیزی صبورتر، انعطاف‌پذیرتر و بیناتر کرد.

بحث اصلی، نه تقابل اصفهان و کاشان، که مسئلهٔ جهان‌شمولِ «پذیرفتن یکدیگر» است. آدم‌ها در برابر نپذیرفتن همدلانهٔ یکدیگر، واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند: یا خودشان را می‌آزارند و از هویتشان دست می‌شویند، یا طرف مقابل را تحت فشار می‌گذارند تا تغییر کند.

اما پاسخ واقعی در تحمیل نیست. همانطور که آدلر می‌گوید، وظیفهٔ ما در زندگی نه حل کردن دیگران، که درک کردن آن‌هاست. شکاف، اگر به درستی دیده شود، یک زخم نیست؛ یک پنجره است. پنجره‌ای رو به جهانی که شاید هیچ‌وقت تصمیم نداشتی در آن زندگی کنی، اما با نگاه کردن از آن، وسعت دید خودت را بیشتر می‌کنی. تفاوت‌ها، مرزهای ناامن نیستند؛ افق‌های جدیدند که فقط با چراغ «پذیرش» می‌توان دیدشان.

درباره من

نوت‌بوک ، جایی‌ست که یادداشت‌های خام و شخصی در آن آمیخته می‌شوند؛ مطالبی که عمدتاً برای خالق‌شان نگاشته شده، نه برای چشم‌های کنجکاو دیگران. با این حال، سرک‌کشی به این دنیای نیمه‌خصوصی | از افکار دلی و علمی گرفته تا نکات پزشکی و اکتشافات روزمره | گاه وسوسه‌انگیز و الهام‌بخش است. وبلاگی برای نجواهای ذهن یک دانشجو، که شاید جرقه‌ای در دل خواننده بیفکند.