calendar_month 1405/1/22 | 19:23 visibility 40 بازدید
دیروز یکی از دوستانم برام مفهوم تنهایی رو از دیدگاه هانا آرنت و اگزیستانسیالیسم توضیح داد. هانا آرنت رو از کتاب معروفش "آیشمن در اورشلیم: ابتذال شر" میشناسم که روایت محاکمه یکی از افسران نازی رو میکنه. این کتاب نه تنها جزئیات دادگاه و شخصیت آیشمن رو با زیبایی توصیف میکنه، بلکه مفهوم "ابتذال شر" رو هم عمیق بررسی میکنه – جایی که آدمها بدون فکر عمیق، به شر مطلق میپیوندن. بعد از خوندنش، کمی بیشتر در مورد آرنت و جستهگریخته اگزیستانسیالیسم خوندم هر چند تا حدودی اطلاعاتی از قبل نسبت بهش داشتم. به هر حال حرفهای دوستم واقعاً جای تأمل داره، چون دستهبندی تنهایی از نگاه آرنت، کاملترین چیزیه که تا حالا شنیدم.
calendar_month 1405/1/21 | 23:25 visibility 59 بازدید
امروز روز خستهکنندهای داشتم؛ از جهاتی خوشحالکننده و از جهاتی ناراحتکننده. بیشتر به این برمیگرده که گاهی فکر میکنم خودم بتمنم یا یک ابرقهرمانِ چیزی، اما خب، یک دوش شبانه میتونست همهچیز رو رفرش کنه. تصمیم گرفتم قبلش فصل چهارم کتابم رو بخونم—کتابی که سال پیش خریدمش و حس میکردم شبیه «عادتهای اتمی» یا «اثر مرکب» باشه.
calendar_month 1405/1/20 | 14:27 visibility 42 بازدید
حتی تصور اینکه برای بار چندم دارم تکرار میکنم «این بار شروع حرفهای میکنم»، آزارم میدهد. با این حال، زندگی پر از شروعهای دوباره است؛ حتی اگر بخشی از آن هدر رفته باشد.
این حس آشنای ناامیدی، مثل سایهای است که هر بار با تلاش تازه برمیخیزد. اما شاید همین تکرارها، پلی به سوی استقامت واقعی باشند—جایی که هدررفتنها به عنوان درس، نه شکست، بازتعریف میشوند.
پس، بار دیگر نفس عمیق بکش و قدم بردار؛ زندگی نه در کمال، که در شجاعتِ بازآغازها معنا مییابد.
calendar_month 1405/1/19 | 19:39 visibility 7 بازدید
چند روزه روی ترجمه مقالهها و یادداشتهای علمی جالب کار میکنم؛ کار بزرگی نیست، اما لذتبخشه و تا آخر هفته تمومش میکنم.
امروز اما به چیزی عمیقتر فکر میکردم:
آدمهای اطرافم الگوهای رفتاری ثابتی دارن؛ مثلاً شاید سال دیگه هم مثل امسال، نوع گفتمان و طرز فکرشون تغییر نکنه. اما من حس میکنم هر روز تغییر میکنم: با دو سال پیش فرق دارم، با چهار سال پیش بیشتر؛ حتی دو ماه اخیر، از کسی که هیجاناتش رو فوری بروز میداد و از دیگران انتظار داشت، شدم آدمی بیانتظار، با ثبات مطلق – هیجاناتم دیگه روی رفتار و گفتارم اثر نمیذاره.
این ثبات سودمنده و شاید نشونه بلوغ باشه
(«بزرگسالی یعنی تحمل تنهایی بدون نیاز به تأیید دیگران» – کارل گوستاو یونگ، در «خاطرات، رویاها، تأملات»).
اما آیا ارزشش رو داره خودمون رو سرکوب کنیم تا از طرد شدن جلوگیری کنیم؟
(«خود واقعیات رو پنهان مکن، حتی اگر بترسد از دیده شدن» – دی. اچ. لارنس، در «مطالعات در روان文学 کلاسیک»).
فکر میکنم آره، هرچند مثل خیلی چیزهای مفید، تلخه. البته که من کی باشم مخالف دی. اچ. لارنس باشم!
calendar_month 1405/1/19 | 09:45 visibility 33 بازدید
دیروز یکی از اون روزای عجیب و پراسترس بود؛ با اینکه عقلم میدونست اوضاع انقدرها هم فاجعهبار نخواهد شد، اما استرس مثل یه سایه دنبالم بود و نتونستم مثل همیشه به روتین فعالیتهام ادامه بدم. به جاش، تصمیم گرفتم یه شام پر کالری و دلچسب درست کنم – از اونایی که آدم رو به لذت بردن از لحظه دعوت میکنه – و بعدش با دوستام گپ زدم تا ذهنم آروم بگیره.
یه نکته جالب برام پررنگ شد: همونطور که مارک منسن تو کتاب (The Subtle Art of Not Giving a F*ck) میگه، پاندای سرخوردگی – یا همون panda of disappointment – گاهی حقایق تلخ رو محکم میزنه تو صورتت. وقتی یه تجربه ناخوشایند بارها تکرار میشه، وقتشه که عمیق کاوش کنی تو رفتارها، تفکرات و تعاملات خودت. من این کار رو کرده بودم، اما حالا مصممتر شدم:
بیا تمومش کنیم؛ دنیا صبر نمیکنه و فرصتها منتظر نمیمونن. 🚀