بَتمن بودن یا معمول‌گرا بودن؟

امروز روز خسته‌کننده‌ای داشتم؛ از جهاتی خوشحال‌کننده و از جهاتی ناراحت‌کننده. بیشتر به این برمی‌گرده که گاهی فکر می‌کنم خودم بتمنم یا یک ابرقهرمانِ چیزی، اما خب، یک دوش شبانه می‌تونست همه‌چیز رو رفرش کنه. تصمیم گرفتم قبلش فصل چهارم کتابم رو بخونم—کتابی که سال پیش خریدمش و حس می‌کردم شبیه «عادت‌های اتمی» یا «اثر مرکب» باشه. 

 

البته از بین این‌جور کتاب‌ها، «بنویس تا اتفاق بیفته» داغون‌ترین‌شونه—پیشنهاد می‌کنم بخونیدش، البته اگر تمام کتاب‌های دنیا تموم شده باشه! یا مثلاً «چرا نمی‌شه» که نمی‌خوام وارد جزئیاتش بشم؛ فکر می‌کردم قراره کلی اطلاعات طبقه‌بندی‌شده در مورد کمال‌گرایی بدست بیارم، نه اینکه بگه «بله، افت مطالعاتی می‌تونه نشانه بیماری‌های روانی یا آسیب‌های روانی باشه!». اما نه، نوشتارش بیشتر شبیه گفتگوی دو نفره بود تا روایت سوم‌شخص؛ پر از داستان‌های واقعی و تجربه‌های جالب. دلنشین‌تر از راهکارهای ساده بود—مثلاً وقتی توضیح می‌داد چرا سال‌ها مجرد مونده بود، با اینکه از خیلی‌ها (از نظر ظاهری، مالی، شخصیتی، شوخ‌طبعی و روابط اجتماعی) برتری داشت. این‌جا بود که به ارزش «معمول‌گرایی» پی بردم.

حالا بعد از کتاب‌های منسون، نوشته‌های استفان گایز—مثل «پاندای سرخورده»، «چرخه بازخورد جهنمی» و «معمول‌گرایی»—جزو موردعلاقه‌هام شدن. احتمالاً تغییرات بزرگی تو زندگیم در پیشه. البته مامانم هنوز فکر می‌کنه قبولی پزشکی نقطه عطف زندگی‌مه، اما خب، ماجراجویی‌های ابرقهرمانی تازه شروع شده! 😎

درباره من

نوت‌بوک ، جایی‌ست که یادداشت‌های خام و شخصی در آن آمیخته می‌شوند؛ مطالبی که عمدتاً برای خالق‌شان نگاشته شده، نه برای چشم‌های کنجکاو دیگران. با این حال، سرک‌کشی به این دنیای نیمه‌خصوصی | از افکار دلی و علمی گرفته تا نکات پزشکی و اکتشافات روزمره | گاه وسوسه‌انگیز و الهام‌بخش است. وبلاگی برای نجواهای ذهن یک دانشجو، که شاید جرقه‌ای در دل خواننده بیفکند.